زنگ فارسی

لینک بالا برای دوستانی هست که وبلاگ دارن و می‌خوان مطالب رو دنبال کنن.

آخرین نظرات

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رحیمی» ثبت شده است

دربارۀ مهدی آذریزدی

سه شنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۳۶ ق.ظ

زمان پخش: ۱۶ تیر ۹۷

مهمان برنامه: دکتر حسین‌علی رحیمی

لینک دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت ogg، پانزده دقیقه، پنج مگابایت

لینک دانلود ویدئوی برنامه از کانال تلگرام - ۲۳ مگابایت



دکتر رحیمی: دوشنبۀ این هفته سالروز درگذشت مهدی آذریزدی، پدر ادبیات کودک و نوجوان در ایران است و روزی است که شورای فرهنگ عمومی این روز را به‌عنوان روز ادبیات کودکان و نوجوانان در کشور ثبت کرده است. او کسی بود که زحمات زیادی برای این حوزه کشیده بود و ویژگی‌های خاصی هم داشت. روش ما این نیست که اینجا زندگی‌نامه بگوییم. من مختصراً چند نکته دربارۀ ایشان عرض می‌کنم. بنا به گفته‌های خودشان که صادقانه و خیلی بی‌غل‌وغش نوشته‌اند، ایشان در خانواده‌ای بسیار فقیر به دنیا آمدند و هیچ‌گاه مدرسه نرفتند و به تبع آن دانشگاه هم نرفتند و تحصیلات رسمی نداشتند. اندک سواد خواندن و نوشتن را از مادربزرگشان و در خانواده آن هم سواد خواندن قرآن فراگرفته بودند و تا ۱۸ سالگی خوب نمی‌توانستند بخوانند و بنویسند. با پدرش کار صحرا می‌کرد و می‌گفت در یک زمانی که کار صحرا و رعیتی رونقی نداشت مجبور شدم برای کارگری و بنایی بیایم به شهر یزد. در آنجا به کارگاه جوراب‌بافی می‌روم و از آنجا مسئول یا مالک آن کارگاه جوراب‌بافی وقتی می‌خواست دومین کتاب‌فروشی شهر یزد را تأسیس کند ایشان را با خودش به آنجا برد. این، ورود ایشان به عالم کتاب بود که تا آخر از کتاب جدا نشدند. 

کتاب‌های «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» را در حدود ۳۵ سالگی نوشته‌اند. خودشان بیان می‌کردند که داشتند قصه‌ای را از کتاب انوار سهیلی که در واقع بازنویسی قرن نهی از کتاب کلیله و دمنه است می‌خواندند، داستان، داستان جذابی بود و فکر کردند که چقدر خوب می‌شود این یک بازنویسی مجددی شود و بچه‌ها بتوانند بخوانند و از این قصه‌ها استفاده کنند. و این آغاز کار «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» بود که قرار بود ده جلد شود که تا هشت جلد تداوم پیدا کرد. قصه‌های کلیله و دمنه، عطار و کتاب‌های دیگری که از آثار کهن ما بودند انتخاب کرد و خاطرات چند نسل از کودکان و نوجوانان این کشور را رقم زد. تأثیراتش بحث دیگری است.

مجری: چه خصوصیتی داشت که ماندگار شد؟ رقیبی نداشت یا به‌خاطر نثر روان و کمبودهای جامعه؟

دکتر رحیمی: به‌نوعی همۀ این‌ها بود. «بس نکته غیرحسن بباید که تا کسی، مقبول طبع مردم صاحب‌نظر شود». در اواسط دهۀ سی ما خیلی خوراک فرهنگی برای کودکان و نوجوانان نداشتیم. تعدادی داستان بود که ترجمه شده بود. این ترجمه‌ها تعداد زیادی‌شان ترجمه‌های خوبی نبودند. بعضی‌ها انتخاب‌های مناسبی هم نبود. به هر حال اگر مترجم، مترجم ورزیده‌ای نباشد متأثر از نثر زبان مبدأ است و خیلی از این ترجمه‌ها نثر فارسی روانی هم نداشتند. این نیاز بود. ضمن اینکه نیاز فرهنگی جامعه این بود که داستان‌هایی باشد که سنخیت بیشتری با روحیات بچه‌ها داشته باشد و چون خود مرحوم آذریزدی در صنعت نشر بود این نیاز را حس کرد. بعدها چارچوبی برای کارش تدوین شد، اما به‌نظر می‌رسد این چارچوب هم در جریان اینکه مجلدات مختلف انتخاب می‌شد شکل گرفت.

جامعه‌شناس‌ها اصطلاحی دارند به نام «جامعه‌پذیری». جامعه‌پذیری یعنی شما ارزش‌های ملی و فرهنگی‌تان را به نسل حال و آینده منتقل کنید. این به‌معنای یکسان‌سازی نسل‌ها نیست بلکه ایجاد رشتۀ پیوند بین ارزش‌ها و اصولی است که مورد توافق عقل جمعی است. و این انتقال مخصوص یا مربوط به حوزۀ تعلیم و تربیت است. تجربه هم نشان داده که تأثیر آموزش‌ها و پیام‌های غیرمستقیم به خواننده بهتر از پیام‌های مستقیم است. ادبیات کودک می‌تواند نقش خوبی داشته باشد. ضمن اینکه ادبیات کهن ما در واقع چکیده و عصارۀ تجربیات بین‌نسلی است که رسوب کرده در ادبیات ما، از حافظ، سعدی، مولانا، شاهنامه. وقتی این‌ها را بازنویسی می‌کنیم ناخودآگاه آن ارتباط بین‌نسلی را هم انجام می‌دهیم.

مرحوم آذریزدی انتخاب خوبی هم برای نام کتابشان داشتند. دربارۀ همین اسم می‌شود ویژگی‌های کتابشان را هم توضیح داد. اسم کتابشان قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب بود. وقتی می‌گویید بچه‌های خوب، با همین کلام به مخاطبان خودتان نوعی شخصیت دادید و سطحشان را کشیدید بالا. امروزه در روش تربیتی خیلی از ما این است که وقتی می‌خواهیم به بچه‌ها قول و وعده‌ای بدهیم می‌گوییم اگر بچۀ خوبی باشی این کار را برایت می‌کنیم. یعنی خوب بودن شرط ماست؛ فرض ما نیست. ولی در این نام‌گذاری فرض ما این است که شما خوب هستید. فرض ما این است که همۀ مخاطبان خوب هستند. مرحوم آذریزدی می‌گفت همۀ قصه‌ها خوب یا مناسب یا مفید برای بچه‌ها نیستند؛ بعضی‌ها کمی خوبند، بعضی‌ها بی‌فایده‌اند و بعضی هم ممکن است بدآموزی داشته باشند. در قصه‌ها گزینش می‌کرد و به‌گزینی داشت تا قصه‌های خوب را انتخاب کند.

مرحوم آذریزدی در دانشگاه این‌ها را یاد نگرفته بود. این‌ها را به تجربۀ خودش دریافته بود و اینکه خودش آدم خوبی بود. و چون خوب بود این خوب بودن از او به همه رسید. شما نوشته‌هایش را می‌خوانید می‌بینید که ذره‌ای ریا و غل‌وغش و نیرنگ و دورویی نیست. خیلی صادقانه و راحت و صاف و روان این را بیان می‌کند و حتی خاطراتی که از خودش نوشته و برای کودک و نوجوان هم نیست نثرش خیلی شبیه قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب است. و این خوب بودن را بین چند نسل منتشر کرده است. و من فکر می‌کنم اگر امروز جاهایی ناخوبی‌هایی می‌بینیم دلیلش این است که از آن بچۀ خوب بودن فاصله گرفته‌ایم. 

مجری: جالب این است که این کتاب‌ها تاریخ مصرف ندارند. قصه‌های خوب همیشه خوب‌اند و برای نسل دهۀ سی و چهل و پنجاه که ماها بودیم خوب بود، برای دهۀ نود هم خوب است. ان‌شاءالله از این قشر نویسندگان و کسانی که کارهای فرهنگی می‌کنند بیشتر داشته باشیم. فکر می‌کنم سال ۸۸ فوت کردند.

دکتر رحیمی: بله؛ سال ۸۸ فوت کردند. البته امروز ما نیازهای بیشتری هم داریم. الان ابزارهایی که بچه‌ها در معرضشان هستند و از نظر فرهنگی با آن‌ها تغذیه می‌شوند خیلی متنوع است و ما متأسفانه پشتوانه‌های فرهنگی‌مان صورت به‌روز شده با ابزارهای جدید نیست.

۵ نظر ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۰۵:۳۶

دربارۀ محمد معین

دوشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۳۵ ق.ظ

زمان پخش: ۹ تیر ۹۷

مهمان برنامه: دکتر حسین‌علی رحیمی

لینک دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت ogg، سیزده دقیقه، چهار مگابایت

لینک دانلود ویدئوی برنامه از کانال تلگرام - ۲۶ مگابایت



دکتر رحیمی: یکی از عناصر قوام زبان که باعث حفظ زبان می‌شود آثار ماندگار ادبی است. بخش دیگر، پژوهش‌های ادبی است. پژوهش‌هایی که داده‌های زبانی را ثبت کند تا کسانی که می‌خواهند به آثار پیشینیان خودشان مراجعه کنند ابزاری داشته باشند که بتوانند جاهایی که دچار مشکل و دشواری می‌شوند رفع کنند. امروز در آغاز هفته‌ای هستیم که در روزهای پایانی هفته مناسبتی داریم؛ درگذشت دکتر محمد معین، یکی از خادمان سخت‌کوش و فداکار زبان و ادب فارسی. مرحوم معین ۱۳ تیر سال ۱۳۵۰ به رحمت خدا رفتند. قصد ندارم دربارۀ زندگی‌نامۀ ایشان صحبت کنم. در حوصلۀ برنامه نیست و زمان اجازه نمی‌دهد. مرحوم معین با اندکی اختلاف قول حدود ۱۲۹۷ در شهر رشت به دنیا آمدند. در ۱۳۱۸ تدریس در دانشگاه را شروع کردند. در سال ۱۳۲۱ با دفاع از پایان‌نامۀ خودشان اولین دانش‌آموختۀ دکتری زبان و ادبیات فارسی در ایران از دانشگاه تهران بودند. با چند نفر دیگر هم هم‌دوره‌ای بودند، منتها مرحوم معین زودتر از بقیه دفاع کرد و اولین دانش‌آموختۀ زبان فارسی در مقطع دکتری در ایران شد. در سال ۱۳۴۵ سکته کردند و به اغما رفتند و پنج سال بعد در سال ۱۳۵۰ درگذشتند.

مجری: جا دارد یادی هم از همسر ایشان بکنیم. خیلی زحمت کشیده‌اند برای ایشان و در سخنرانی‌ها و یادبودها حضور فعالی داشتند.

دکتر رحیمی: در این دوره خیلی‌ها بودند؛ استادان بزرگوار و کسانی که فارغ‌التحصیل رشتۀ ادبیات فارسی شدند و استاد دانشگاه بودند. اما آن مقبولیت عام و شهرتی که دکتر معین در بین همۀ مردم داشتند کمتر کسی پیدا کرد.

مجری: چرا؟

دکتر رحیمی: یک بخشی از آن مرهون فرهنگ معین است که خدمت بسیار بزرگی بوده. شاید بخش دیگری شخصیت معین بوده و زحماتی که برای زبان فارسی کشید و فداکاری‌هایی که کرد. من به چند نکته که دربارۀ مرحوم معین خیلی معروف است و شاگردان و همکارانشان گفته‌اند یا نوشته‌اند اشاره می‌کنم.

مجری: قبل از فرهنگ معین هم فرهنگ لغت داشتیم؛ مثل دهخدا. چه شد که فرهنگ معین هم توانست تنه به تنۀ آن‌ها بزند؟

دکتر رحیمی: فرهنگ‌نویسی در زبان فارسی چندین قرن پیش از معین هم بوده. اتفاقاً کاری که قبل از معین شروع شد، دهخدا بود. علامه دهخدا آمدند و گفتند که ما نیاز به فرهنگی داریم که جامع تمام اطلاعات زبانی باشد و کار بزرگی را شروع کردند و اتفاقاً از کسانی که از آغاز با مرحوم دهخدا همکاری کردند خود دکتر معین بودند. وصیتی که علامه دهخدا داشتند بعد از درگذشتشان این بود که کار ایشان به سرپرستی دکتر معین ادامه پیدا کند. اما یک نیاز دیگری در جامعه بود که قبل از دکتر معین هم بعضی‌ها حس کرده بودند و دکتر معین روی آن تمرکز کرد. و آن این بود که ما مثل زبان‌های زنده و پویای دنیا نیاز به فرهنگی داریم که قابل استفادۀ عموم باشد. لغت‌نامۀ دهخدا با حجم و گستردگی که دارد کمتر می‌شود در خانه نگه‌داشت. دهخدا از نظر شیوۀ فرهنگ‌نگاری ادامۀ کاری بود که قرن‌ها انجام می‌شد. دکتر معین می‌خواستند فرهنگی با شیوه‌نامه و روش‌های فرهنگ‌نگاری روز داشته باشند. فرهنگ‌های خارجی که در این زمینه نوشته شده بود مطالعه کردند؛ مخصوصاً فرهنگ لاروس. حتی حضوری رفتند مؤسسۀ لاروس، و در حالی که لغت‌نامۀ دهخدا هم انجام می‌شد پایه‌های فرهنگ متوسطی را پایه‌گذاری کردند.

مجری: شش جلد دارد؟

دکتر رحیمی: بله فرهنگ شش‌جلدی است که حدود چهار جلد آن لغت است و باقی، اعلام و اصطلاحات. این فرهنگ متوسط بود و قصد داشت فرهنگ بزرگی هم در ادامه و تکمیل این کار انجام دهد که به جهت اینکه آن اتفاق برایشان افتاد انجام نشد.

دکتر معین یکی از پرکارترین استادان زبان و ادب فارسی بود. این پرکارترین و آن مقبولیت عامی که گفتم با یک نکتۀ دیگر در نظر بگیرید. اینکه در بین شاعران و هنرمندان غریب نیست کسی مثلاً در سن سی چهل سالگی مشهور شود و تمام کشور بشناسندش. اما در بین دانشمندان و استادانی که کارهای پژوهشی صرف می‌کنند معمولاً این سن، سنی است که به قول خودمان فرد جا می‌افتد و بعد از آن ثمراتش دیده می‌شود. غالباً چهره‌های ماندگار سن بالایی دارند. مرحوم معین زیر پنجاه سال داشتند. از سال ۱۳۱۸ که تدریس را شروع کردند و ۱۳۲۱ که از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدند تا ۱۳۴۵ برای کسی که کار پژوهشی می‌کند و دانشمندی که در سطح و تراز استاد معین است خیلی زمان اندکی است. و این همه فعالیت‌های پژوهشی و کار فرهنگ معین را در این زمان اندک انجام داده است. این عظمت کار را بیشتر می‌کند. به اقوال دیگران، مرحوم معین کسی بود که خودش را وقف زبان فارسی کرده بود.

مجری: این کار روی زندگی خصوصی‌اش هم تأثیر گذاشته بود.

دکتر رحیمی: حتی روی سلامتی و جان خودش. در این حد. حتی ذکر کرده‌اند که در یکی از محلات معمول تهران زندگی می‌کرد. دنبال منافع مادی نبود. شاگردان و همکارانش می‌گفتند تا آن اواخر و بخش زیادی از عمرش را با اتوبوس رفت‌وآمد می‌کرد و دنبال اینکه ماشین و خانۀ آنچنانی داشته باشد نبود؛ در حالی که به او پیشنهاد شده بود سناتوری شهر رشت را قبول کند. و جالب اینکه ایشان آزرده‌خاطر می‌شود و با ناراحتی می‌گوید آیا کاری که من الان دارم می‌کنم ارزنده نیست؟ پیشنهاد وزارت فرهنگ شده بود و حتی با اصرار مرحوم دهخدا نپذیرفت. حتی می‌گویند از شدت فشار پژوهش و تحقیق، ناراحتی معده گرفت و بعد هم آن سکته.

در مورد همسر ایشان، غالباً به آن پنج سالی که ایشان در اغما بود و همسرشان برای ایشان بسیار زحمت کشید اشاره می‌شود. ولی می‌دانیم که آن نوع زندگی و فشار کاری که مرحوم معین داشت، نمی‌توانست باشد مگر با حمایت و فداکاری‌های خانواده و همسر ایشان. بعد از فوت ایشان در گردآوری آثار به‌جامانده هم خیلی تلاش کردند.

۳ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۰۵:۳۵

ضرب‌المثل‌ها - ۱۲

يكشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۳۳ ق.ظ

زمان پخش: ۴ تیر ۹۷

مهمان برنامه: دکتر حسین‌علی رحیمی

لینک دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت ogg، هشت دقیقه، سه مگابایت

لینک دانلود ویدئوی برنامه از کانال تلگرام - ۲۰ مگابایت



دکتر رحیمی: ما در برنامه‌های گذشته اشاره کردیم که ضرب‌المثل‌ها عصارۀ تجربیات و اندیشه‌های یک ملت یا حتی تعامل آن ملت با تجربیاتی که از دادوستد با ملت‌های دیگر داشته‌اند است. در برنامه‌های گذشته گفتیم که بعضی از ضرب‌المثل‌ها داستان‌هایی دارند، یا داستانی برایشان ساخته‌اند. ضرب‌المثل‌هایی که برایشان داستان ساخته‌اند دو شکل دارند. بخشی از ضرب‌المثل‌ها روابط بین کلمات و مفهوم، از صورت ضرب‌المثل قابل استخراج است. چه آن‌هایی که سخن بزرگان است؛ مثلاً وقتی می‌گوییم «بزرگی به عقل است نه به سال»، این جمله برای ما مفهوم است. اما بعضی از این‌ها از یک حادثه‌ای، از یک موضوعی از یک داستانی خارج شده است که بدون دانستن آن داستان ضرب‌المثل برای ما مفهوم نیست. مثلاً اصطلاحِ «پدر کسی را درآوردن» که ما امروز به‌کار می‌بریم، با چینش تک‌تک کلمات، ما به معنی نمی‌رسیم؛ مگر آن مفهوم فرهنگی که پشتش هست را داشته باشیم. مثلاً «ماست‌ها را کیسه کردن» داستانی دارد؛ وگرنه خودِ ماست‌ها را کیسه کردن فرایندی است که برای تولید لبنیات صورت می‌گیرد. آن داستانی که پشتش هست به آن مفهوم می‌دهد. بعضی از این داستان‌ها را هم برای همین منظور ساخته‌اند.

برای امروز؛ ضرب‌المثل‌های مختلفی داریم که نشان می‌دهد یک فرد به‌تنهایی نمی‌تواند جامع همۀ دانایی‌ها باشد و همۀ فن‌ها را بلد باشد. ضرب‌المثل داریم که «همه‌کاره هیچ‌کاره است» و ضرب‌المثل‌هایی شبیه این و متناظر و نظیر با این زیاد داریم در زبان فارسی. این است که کسی که برود سراغ کارهای مختلف و کسانی که به چند حرفه و چند فن می‌پردازند نمی‌توانند مانند کسی که در یک رشته تخصص پیدا می‌کند مهارت داشته باشند. این تجربه‌ای است که مردم در تعامل باهم یاد گرفته‌اند. جملۀ معروفی است از شیخ بهایی که دانشمندان را به دو دسته تقسیم می‌کند. دانشمندانی که ذی‌علم هستند و دانشمندانی که ذی‌علوم هستند. خود شیخ بهایی از آن‌هایی بود که ذی‌علوم بود و در چندین رشتۀ مختلف تبحر فراوانی داشت و سرشناس بود. خودش می‌گوید من بر هر کسی که ذی‌علوم بود چیره شدم، اما هر دانشمندی که ذی‌علم بود بر من چیره شد. این ذهنیت و تصور که در بین مردم شکل گرفته و آن حکمتی که در سخن شیخ بهایی است در فرهنگ ما به‌صورت همه‌کاره هیچ‌کاره درآمده است.

ضرب‌المثل دیگری تاحدودی متناظر با این داریم که «همه‌چیز را همگان دانند».

مجری: در قابوس‌نامه هم آمده این ضرب‌المثل؟

دکتر رحیمی: این در قابوس‌نامه به بزرگمهر حکیم نسبت داده شده است. بزرگمهر در فرهنگ ایرانی نماد دانایی بوده است. البته خود بزرگمهر در چند جا بنا به آن چیزی که در قابوس‌نامه و جاهای دیگر هست این را که من همه‌چیزدان هستم رد می‌کند. یک جا نقلی در قابوس‌نامه هست که در بعضی داستان‌ها به کسان دیگری هم نسبت داده‌اند. می‌گویند پیرزنی از بزرگمهر حکیم پرسشی کرد و او گفت من این چیز را نمی‌دانم. پیرزن گفت تو که چنین چیز ندانی پس نعمت خدایگان به چه خوری؟ به زبان ما یعنی چرا و برای چه از شاه حقوق می‌گیری؟ بزرگمهر گفت به آنچه دانم. یعنی حقوقی که می‌گیرم برای آن چیزهایی است که می‌دانم. شاه تا به حال بابت چیزهایی که نمی‌دانم به من چیزی نداده. اگر باور نداری بیا برویم از خودش بپرس.

شکل دیگر این داستان را در دورۀ اسلامی نقل کرده‌اند که شاه یا خلیفه‌ای پسرش را نزد وزیری می‌فرستد و او سؤالی می‌پرسد و پاسخش را نمی‌داند. می‌گوید تو که نمی‌دانی برای چه از خزانه حقوق می‌گیری و در جواب می‌گوید من بابت آنچه که می‌دانم حقوق می‌گیرم نه بابت آنچه نمی‌دانم. اگر قرار بود بابت آنچه نمی‌دانم حقوق می‌گرفتم الان چیزی در خزانه باقی نمی‌ماند.

اما خود داستان. نقل می‌کنند که سفیری از دربار هند به دربار ساسانی نزد خسرو انوشیروان می‌آید. خسرو انوشیروان تفاخر می‌کند به داشتن وزیری چنین دانشمند و بعد از تعریف و تمجید رو می‌کند به بزرگمهر و می‌گوید شما کسی هستید که همه چیز می‌دانید. بزرگمهر می‌گوید نه؛ من همه چیز نمی‌دانم. خسرو انوشیروان جا می‌خورد. این پاسخ برای او اندکی غیرقابل انتظار بود. می‌گوید اگر تو همه چیز ندانی پس چه کسی همه چیز می‌داند؟ پاسخی که در قابوس‌نامه از زبان بزرگمهر بیان می‌شود این است که همه‌چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده‌اند. یعنی دانش بشری در دست همه هست و همه هنوز از مادر زاده نشده‌اند.

البته مطالبی که در قابوس‌نامه هست، خیلی از این پندها و اندرزهایی که هست در پندنامه‌ها و اندرزنامه‌هایی که از قرن‌های حتی پیش از اسلام در فرهنگ ایرانی و تجربیات قوم ایرانی بوده جمع شده و خیلی از این‌ها در این دوره نقل شده است. بسیاری از این نقل‌ها و سخن‌هایی که با دانایی ارتباط داشته به بزرگمهر نسبت داده شده است و به‌احتمال زیاد ریشۀ این ضرب‌المثل خیلی کهن‌تر از قابوس‌نامه است.

۲ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۰۵:۳۳

ضرب‌المثل‌ها - ۱۱

شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۳۲ ق.ظ

زمان پخش: ۲۲ اردیبهشت ۹۷

مهمان برنامه: دکتر حسین‌علی رحیمی

لینک دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت ogg، ده دقیقه، سه مگابایت

لینک دانلود ویدئوی برنامه از کانال تلگرام - ۱۷ مگابایت



دکتر رحیمی: امروز در آغاز هفته‌ای هستیم که در میانه‌های هفته مناسبت مهمی برای زبان فارسی هست. روز بزرگداشت فردوسی و روز پاسداشت زبان فارسی. ما هم به همین مناسبت برای امروز موضوعی از فردوسی انتخاب کرده‌ایم. مصراعی هست که بسیار معروف است و همۀ ما در کتاب‌های مدرسه خوانده‌ایم: «میازار موری که دانه‌کش است، که جان دارد و جان شیرین خوش است». همۀ ما در کتاب دبستان خوانده‌ایم که سعدی در شعری می‌گوید «چه خوش گفت فردوسی پاکزاد، که رحمت بر آن تربت پاک باد، میازار موری که دانه‌کش است، که جان دارد و جان شیرین خوش است». سعدی این بیت را در بوستان آورده است؛ در حکایتی که یکی از عرفا به نام شبلی کیسه‌ای از دکان گندم‌فروشی می‌خرد و وقتی این را به ده می‌آورد و سر کیسه را باز می‌کند می‌بیند موری سرگردان به این سو و آن سو می‌رود. شب از این واقعه خوابش نمی‌برد و نگران می‌شود که من این مور را از جای خودش و از مسکنی که داشته دور کرده‌ام و او را آزرده‌ام. او را به همان جایی که تعلق داشته می‌برد و به وطن خودش برمی‌گرداند. سعدی وقتی به اینجای قصه می‌رسد می‌گوید «چه خوش گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد، میازار موری که دانه‌کش است، که جان دارد و جان شیرین خوش است».

در چاپ‌هایی که ما از شاهنامه داریم، مخصوصاً چاپ معروف مسکو، این بیت اصلاً در شاهنامه نبوده است. البته چاپ مسکو این را در پاورقی آورده بوده به این ذهنیت که شاید از بیت‌های اصلی فردوسی نباشد و بعداً به آن افزوده شده باشد. این بیت در کجای شاهنامه آمده؟ قدیمی‌ترین نسخه‌های خطی و دست‌نویس‌هایی که ما از شاهنامه داریم مربوط به قرن هفت است؛ تقریباً همان زمانی که سعدی بوستان را می‌سروده است. این در کجای شاهنامه آمده؟ ما ابتدا از جایی که برای مردم آشناتر است قصه را آغاز کنیم. داستان کاوه و ضحاک را همۀ ما شنیده‌ایم و خوانده‌ایم. ضحاک وقتی ظلم و ستمش از حد می‌گذرد کاوه قیام می‌کند. هنگامی که قیام می‌کند می‌گوید: «کو هوای فریدون کند، سر از بند ضحاک بیرون کند». مردم را به قیام فرامی‌خواند و حکومت ظلم و جور ضحاک را سرنگون می‌کند و فریدون را به جای او می‌نشاند. این مربوط به بخش اسطوره‌ای شاهنامه است. می‌دانیم که شاهنامه سه بخش دارد: اسطوره‌ای، پهلوانی (حماسی)، تاریخ دورۀ ساسانیان. 

فریدون کسی است که در جامعه عدل و داد می‌کند و یک شخصیت جهانی بوده است. در این دوره ما هنوز تفکیک کشورها را به آن معنا نداشتیم. از این نظر هم برای ما مهم است. البته فردوسی هم اشاره می‌کند که «فریدون فرخ فرشته نبود، ز مشک و ز عنبر سرشته نبود، ز داد و دهش یافت آن نیکویی، تو داد و دهش کن فریدون تویی». فریدون زمانی که به پیری می‌رسد سرزمین خودش را که تمام حکومت جهان بوده بین سه پسرش تقسیم می‌کند. بخشی از خاور و روم را به سلم می‌دهد، سرزمین توران و چین را به فرزند دیگرش تور می‌دهد و ایران که مرکز پادشاهی او بود به ایرج، برادر کوچکتر می‌رسد. برادران دیگر از این تقسیم خشنود نیستند و نارضایتی ابراز می‌کنند. ایرج برای اینکه این کدورت برطرف شود، می‌رود به سمت برادرانش که آشتی کند و می‌گوید این حکومت‌ها ارزش ندارد که این برادری ما را در بین ما کم‌رنگ کند. نخستین داستان برادرکشی در شاهنامه همین جا شکل می‌گیرد. ایرج وقتی پیش تور می‌رود که با او صحبت کند تور برآشفته می‌شود و صندلی یا کرسی زرینی را برمی‌دارد و بر سر برادرش ایرج می‌زند و قصد جان او می‌کند برای کشتن. زمانی که قصد جان او می‌کند برادرش نصایحی به او می‌کند. می‌گوید: «مکش مر مرا کِت سرانجام کار، بپیچاند از خون من کردگار، پسندی و هم‌داستانی کنی، که جان داری و جان‌ستانی کنی، مکُش مورکی را که روزی‌کَش است، که او نیز جان دارد و جان خَوش است» (نسخۀ فلورانس). در این داستان صحبت از کشتن است و فردوسی هم به همان سبک و سیاق آورده؛ اما در داستان سعدی صحبت از کشتن نبود؛ آزردن موری بود که از جای خودش نقل مکان کرده بود و به‌نظر می‌رسد سعدی به تناسب داستان خودش تغییری در آن ایجاد کرده یا شاید نسخه‌ای داشته که در آن نسخه به آن صورت بوده است. احتمال حالت اول بیشتر است.

۱ نظر ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۵:۳۲

ضرب‌المثل‌ها - ۱۰

جمعه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۳۱ ق.ظ

زمان پخش: ۳ اردیبهشت ۹۷

مهمان برنامه: دکتر حسین‌علی رحیمی

لینک دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت ogg، یازده دقیقه، چهار مگابایت

لینک دانلود ویدئوی برنامه از کانال تلگرام - ۲۴ مگابایت



دکتر رحیمی: آن چیزی که در کاربرد زبان ما نیاز داریم این است که بدانیم این اصطلاح در کجا به‌کار می‌رود و به چه معنایی به‌کار می‌رود. اما اینکه داستانش به کجا برمی‌گردد دانستنش جذاب هست اما خیلی اوقات شاید ندانستنش مشکلی در کاربرد ایجاد نکند. ما در برنامه‌های پیشین گفتیم که برای بعضی از اصطلاحات و ضرب‌المثل‌ها داستان‌هایی هست، یا داستان‌هایی برایشان ساخته‌اند. یعنی مردم برای اینکه کاربردش را نشان دهند قصه‌های ساختگی هم وجود داشته که در برنامه‌های گذاشته به چند مورد اشاره کردیم.

داستان «ماست‌ها را کیسه کردن» از یک واقعۀ تاریخی یا از یک واقعه‌ای در تاریخ ما شروع شده است. شخصی بوده به نام کریم‌خان مختارالسلطنه که زمانی حاکم نظمیۀ تهران بوده است. ایشان در اواخر دورۀ ناصرالدین شاه و اوایل مظفرالدین شاه منصب‌های حکومتی داشته است. در مقطعی که مختارالسلطنه مسئول نظمیۀ تهران بوده در یک زمانی به او گزارش می‌دهند که قیمت ماست بالا رفته است. ایشان یک نرخ دولتی برای ماست تعیین می‌کند که در شهر تهران همه باید از آن نرخ پیروی کنند و کسی به نرخ دیگری نفروشد. اما تعداد زیادی از بازاریان این را رعایت نمی‌کردند. گزارش‌ها به مختارالسلطنه رسید و خودش به‌صورت ناشناس رفت بازار تا ببیند چقدر رعایت می‌شود. به مغازه‌ای رفت و از فروشنده پرسید شما ماست دارید و به چه قیمتی است؟ فروشنده گفت چجور ماستی می‌خواهی؟ پرسید مگر چند جور ماست داریم؟ گفت دو جور. یکی ماست معمولی است که قیمتش مشخص است و قیمتی است که ما می‌گوییم. دوم، ماست مختارالسلطنه است با قیمتی که خود مختارالسلطنه مشخص کرده است. گفت ماست مختارالسلطنه چجور است؟ نمونۀ ماست را نشان می‌دهد که بیشتر شبیه دوغ بوده تا ماست. مختارالسلطنه عصبانی می‌شود و به مأموران و همراهان ناشناس اشاره می‌کند این فرد را بگیرند و دستور می‌دهد جلوی مغازه‌اش آویزانش کنند، بند کمر شلوارش را محکم کنند و ماست‌هایی که ماست مختارالسلطنه بود از پاچه‌های شلوارش بریزند. و تا زمانی که ماست‌ها آب اضافی را از دست بدهند باید آنجا آویزان می‌ماند. خبر به بقیه می‌رسد. بازاری‌های دیگر وقتی خبر را می‌شنوند حساب کار دستشان می‌آید و هر چه ماست داشتند می‌ریزند توی کیسه و این‌ها را آویزان می‌کنند تا سرنوشتی که برای فروشندۀ اول پیش آمده بود برای این‌ها پیش نیاید. در واقع حساب کار دستشان آمد و از آن زمان ماست‌ها را کیسه کردن به این معنی رایج شده است. با جست‌وجوهایی که بنده در بانک‌های زبان فارسی کردم دیدم کاربرد این اصطلاح در زبان فارسی پیشینه‌ای قبل از این زمان ندارد و کاربرد این اصطلاح برمی‌گردد به دورۀ قاجار. در جلسات گذشته گفته بودیم که قصه‌هایی داشتیم که می‌گفتند از سال فلان رایج شده، اما وقتی نگاه می‌کنیم می‌بینیم اسناد مکتوب داریم که قبل از آن تاریخ در زبان فارسی کاربرد داشته است و این نشان می‌دهد از آن‌هایی بوده که برایش داستان ساخته‌اند.

۱ نظر ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۰۵:۳۱

ضرب‌المثل‌ها - ۹

پنجشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۲۹ ق.ظ

زمان پخش: ۲۰ فروردین ۹۷

مهمان برنامه: دکتر حسین‌علی رحیمی

لینک دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت ogg، دوازده دقیقه، چهار مگابایت

لینک دانلود ویدئوی برنامه از کانال تلگرام - ۲۰ مگابایت



دکتر رحیمی: در برنامه‌هایی که سال گذشته داشتیم بخشی از برنامه‌های ما اختصاص پیدا کرد به ضرب‌المثل‌ها. گفتیم که بعضی ضرب‌المثل‌ها یا اصطلاحات زبان فارسی داستانی دارند که چگونگی پیدایششان را نشان می‌دهد. یا برایشان داستانی ساخته‌اند، بیشتر جهت اینکه کاربردش را برای مردم نشان دهند و به‌نوعی آموزشِ چگونه به‌کاربردن این‌ها با داستانی که برایش ساخته‌اند باشد. منشأ تعدادی از داستان‌ها را هم ذکر کردیم. برای امروز ضرب‌المثلی انتخاب کرده‌ایم که تا حدودی به حوزۀ ادبیات تطبیقی برمی‌گردد.

دربارۀ ادبیات تطبیقی این توضیح را بدهم که ادبیات تطبیقی حوزه‌ای از ادبیات است که به بررسی شباهت‌ها و تأثیرگذاری‌های یک ادبیات و زبان بر ادبیات و زبان کشور دیگر یا تأثیرپذیری از آن اختصاص پیدا می‌کند. زبان‌ها و فرهنگ‌هایی که پویا هستند، با زبان‌ها و فرهنگ‌های پویای دیگر دادوستد دارند. این دادوستدها در ادبیات خودشان یا ادبیات کشور مقابل بازتاب دارد.

ضرب‌المثل یا اصطلاحی که امروز می‌خواهیم درباره‌اش صحبت کنیم «گربه را دم حجله باید کشت» است. امروزه اصطلاح خیلی رایجی است. در آغاز کار برای زهر چشم از کسی گرفتن که حساب کار دستش بیاید به‌کار می‌رود. کاربردش در زبان فارسی در متون مکتوب ما، یعنی آن چیزی که ما سند داریم در حدود همین یک قرن اخیر است. منشأ ضرب‌المثل‌ها یا اصطلاحاتی که ادبیات عامیانه باشد معمولاً کاربرد شفاهی‌اش در بین مردم یک ذره پیش‌تر از کاربرد مکتوبش است. داستان‌های مختلفی برای این در کتاب‌ها ذکر شده است. من محور اصلی یکی دو مورد را می‌گویم. در کتاب‌های امثال آمده، در کتاب قند و نمک مرحوم جعفر شهری، در تمثیل و مثل حداقل شش هفت قصه برایش گفته‌اند و تقریباً همه یک محور دارند. یکی از این‌ها حکایت می‌کند که دو برادر بودند که یکی از این برادران همسر خیلی خوش‌اخلاق و سازگاری داشت، اما برادر دیگر همسرش خیلی ناسازگاری می‌کرد، بدزبانی می‌کرد، تندخویی داشت. بعد از چند سال برادری که همسر ناسازگاری داشت رفت سراغ برادرش که رمز موفقیتت چیست؟ چه کردی که ما بلد نبودیم و نکردیم؟ او هم تعریف می‌کند که من همان روز اولی که ازدواج کردم و مراسم ازدواج تمام شد، در هنگام رفتن به حجله برای اینکه زهر چشمی بگیرم، گربه‌ای بود و به بهانه‌ای گربه را کشتم که حساب کار دست زنم بیاید. او هم فکر می‌کند کار ساده‌ای است، می‌گوید من هم این کار را می‌کنم. برنامه‌ریزی می‌کند و همان شب گربه‌ای و در بعضی قصه‌ها گفته‌اند شتری آوردند و او هم دستور می‌دهد گربه برایش آب بیاورد و گربه هم اطاعت نمی‌کند. او هم شمشیرش را درمی‌آورد و گربه را می‌کشد. بعد با ابهت می‌آید و پیش زنش می‌نشیند. خانومش که از اصل ماجرای آن برادر اطلاع داشت می‌گوید حرکت زیبایی بود، اما گربه را باید دم حجله می‌کشتی نه بعد چند سال. الان دیگر جواب نمی‌دهد. یکی دیگر از صورت‌هایش هم این است که زنی بوده که با هر که ازدواج می‌کرد به‌خاطر اخلاق و ناسازگاری‌ها و تندخویی‌هایش نمی‌توانستند با او بسازند. در نهایت کسی با او ازدواج می‌کند و باقی داستان به همین صورت است.

در قرون وسطی در اسپانیا، نویسنده‌ای هست به نام دُن خوآن (ژوآن) مانوئل که حدود قرن ۱۴ میلادی، ایشان کتابی دارد که داستان‌های کتاب متأثر از داستان‌های کشورهای اسلامی است؛ به‌خاطر آن دوره‌ای که اسلام و مسلمانان در اسپانیا بودند. یکی از داستان‌های این کتاب این است که جوانی خوش‌سیرت و خوب‌صورت اما فقیری عاشق دختری توانگر و ثروتمند می‌شود. منتها آن دختر بدخلق بود و خانواده از دست وی عاصی شده بودند. هر دو خانواده با این ازدواج موافق بودند اما نگران بودند که با این خلق و خوی دختر چه کنیم؟ آن جوان به آن‌ها می‌گوید در روز ازدواج، عروسی که تمام شد، بعد از آماده شدن غذا سفره را که پهن کردند شما بروید و خانه را ترک کنید. زمانی که این‌ها می‌روند وقتی کسی در خانه نیست آن جوان به سگی دستور می‌دهد برو برایم آب بیاور. سگ که طبیعتاً توجهی نمی‌کند، با شمشیر می‌زند سگ را می‌کشد. همین دستور را به گربه می‌دهد و بعد گربه را هم می‌کشد. اسب زیبا و رهواری داشته. این دستور را به اسب می‌دهد و بعد اسب را هم می‌کشد. این خانوم در آن فضا مرعوب این حرکت می‌شود و از طرفی هم می‌بیند کسی در خانه نیست به دادش برسد. وقتی آن جوان با ابهت می‌گوید برایم آب بیاور زن سریع بلند می‌شود و آب می‌آورد. موقع خواب هم می‌گوید من خیلی خسته‌ام صدا از کسی درنیاید. این بنده خدا نمی‌خوابد و مراقب است و کسی هم نیست به دادش برسد. صبح فردا که خانواده‌ها می‌آیند سربزنند از سکوت زیاد خانه نگران می‌شوند. وقتی صدایشان می‌کنند دختر می‌آید به‌آرامی همه را به سکوت دعوت می‌کند و می‌گوید ساکت باشید این بیدار شود همه را می‌کشد. این داستان با شش هفت قرن سابقه در کشوری که از نظر فاصله هم از ما دور است ثبت شده است. در کشور ما هم ضرب‌المثل‌ها قصه‌هایی هستند که بسیار فراگیرند و در واقع بین مردم رسوخ کرده‌اند. احتمالاً منشأ ایرانی داشته که از طریق اعراب به آنجا رفته. عکس ماجرا هم ممکن است. ادبیات تطبیقی به این مشابهت‌ها و اینکه ما از فرهنگ و ادبیات اسپانیایی گرفته‌ایم یا آن‌ها از ما می‌پردازد. 

مجری: به‌لحاظ زمانی اسپانیا جلوتر بوده در مکتوب کردنش یا ما؟

دکتر رحیمی: این داستان در اسپانیا مربوط به شش هفت قرن پیش است، اما ممکن است هر دوی ما از یک منشأ مشترک، مثلاً از داستانی عربی که الان آن داستان دیگر نیست، این داستان را گرفته باشیم. به هر حال اصل مَثَل این است که کسی از دیگری در آغاز کار زهر چشم بگیرد.

مجری: ولی در کل آقاهه داشته زهر چشم می‌گرفته.

دکتر رحیمی: ادبیات ما و خیلی از کشورها ادبیات مردسالاری بوده است. یعنی مردان، تاریخ و ادبیات را نوشته‌اند و آن جور که خودشان می‌خواستند نوشته‌اند.

مجری: دلیل این چیست؟ خانم‌ها دستی بر ادبیات نداشتند یا فرصتی برای بروز استعدادهای خودشان در زمینۀ ادبی نداشتند؟

دکتر رحیمی: این بحث حوزۀ دیگری است. ولی کلاً در جامعۀ مردسالار طبیعتاً این مسئله بوده و در خیلی از عرصه‌ها زن‌ها امکان ورود پیدا نکردند؛ وگرنه زمانی که امکان پیدا می‌کنند توانمندی‌هایشان را نشان می‌دهند.

۱ نظر ۱۸ مرداد ۹۷ ، ۰۵:۲۹

ضرب‌المثل‌ها - ۸

دوشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۶:۵۵ ق.ظ

زمان پخش: ۱۴ اسفند ۹۶

مهمان برنامه: دکتر حسین‌علی رحیمی

لینک دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت ogg هشت دقیقه، سه مگابایت

لینک دانلود ویدئوی برنامه (۸ دقیقه، ۱۴ مگابایت)

لینک دانلود از کانال تلگرام



ریشۀ بعضی از ضرب‌المثل‌ها داستان واقعیه، یا حداقل قصه‌ایه که نزدیک به واقعیت و قابل باوره. ولی ضرب‌المثل‌هایی که از افسانه‌ها و ادبیات عامیانه نشئت می‌گیرن، قصه‌هاشون عجیب و غیر قابل باوره و به‌شخصه دوستشون ندارم. این نظر شخصی منه و ممکنه عدۀ زیادی باشن که به این موضوعات خارق‌العاده و ماورایی علاقه‌مند باشن؛ ولی شخصاً داستان‌هایی با چنین درون‌مایه‌هایی رو دوست ندارم. نمی‌دونم چنین قصه‌هایی در عصر حاضر چقدر طرفدار و هوادار داره، ولی به نظرم ذائقۀ مردم عوض شده و دیگه گذشت اون زمانی که پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها برای نوه‌هاشون چنین قصه‌هایی تعریف می‌کردن و احتمالاً بچه‌ها هم باور می‌کردن. نمی‌دونم اگه الان این داستان‌ها رو برای بچه‌های امروز و به اصطلاح دهۀ نودی تعریف کنیم واکنششون چیه و چه سؤالاتی قراره بعد از شنیدنش ازمون بپرسن. و منظور و مفهوم شعری که پایان برنامه خونده شد و ارتباطش به ضرب‌المثل و ریشۀ ضرب‌المثل رو نفهمیدم؛ جز اینکه از عبارت دسته گل به آب دادن استفاده شده بود توی شعر. کاش شعرو خلاصه‌ش نمی‌کردن و یه کم بیشتر ابیاتش رو معنی می‌کردن.

* * *

مجری: امروز می‌خواهیم سراغ کدام ضرب‌المثل برویم؟

دکتر رحیمی: عنوانش را بعداً می‌گویم. اگر اجازه بدهید یک مقدمه خدمتتان عرض کنم. ما در برنامه‌های گذشته دربارۀ خاستگاه ضرب‌المثل‌ها یا اصطلاحاتی که مثل ضرب‌المثل‌ها خاستگاه داستانی دارند صحبت کردیم. گفتیم بعضی از این مثل‌ها یا اصطلاحات از آثار ادبی ما برگرفته شده است، یک اثر ادبی به‌وجود آمده، خلق شده، جمله‌ای، نکته‌ای در آن بوده که مورد توجه مردم قرار گرفته، به‌کارش بردند و به‌صورت مثل به‌کار رفته، یا به‌صورت اصطلاحی که مانند مثل رایج شده بوده است. بعضی مثل‌ها از یک حکایت یا داستان تاریخی نشئت گرفته‌اند، بعضی‌ها از یک افسانۀ اسطوره‌ای نشئت گرفته‌اند، که ما نشانه‌هایش را در آثار قدما می‌بینیم. امروز به یک خاستگاه دیگری می‌خواهیم اشاره کنیم که شاید بخش زیادی از آثار ما از آنجاست و آن هم داستان‌های عامیانه است. حتی آن داستان‌هایی که ما گفتیم مثلاً در شعر نظامی هست، مثال زدیم در شعر ناصرخسرو و دیگران، این‌ها هم خاستگاهش، خیلی‌هایش قبل از این شاعران، ممکن است هزار سال، پانصد سال قبل از این‌ها در ادبیات عامیانه بوده است. مثلی که امروز انتخاب کرده‌ایم در واقع یک اصطلاح است. اصطلاح دسته گل به آب دادن. اصطلاحی است که امروز کاربردی است و این مَثَل، یا بهتر است اصطلاح بگوییم چون با مَثَل یک مقدار فرق دارد، ریشه‌اش در داستان‌های عامیانه است. داستان‌های عامیانه آن داستان‌هایی هستند که ما نمی‌دانیم سازنده‌اش چه کسی بوده است. مردم خودشان نقل می‌کردند. مخصوصاً در قدیم در شب‌نشینی‌ها نقل می‌شد و بزرگترها برای کوچکتر‌ها می‌گفتند. هنوز هم نظیر این داستان‌ها خیلی‌هایش در جاهای مختلف کشور ما، در آذربایجان، لرستان، کردستان به‌صورت داستان‌های محلی وجود دارد. بعضی از آن‌ها نکته‌ای که از آن برمی‌آید، به‌صورت مثل یا اصطلاح در زبانشان کاربرد دارد. اصطلاح دسته گل به آب دادن قدمت زیادی در زبان فارسی ندارد. یعنی در آثار ما اگر جست‌وجو کنیم، صورت مکتوب ثبت‌شده‌اش به نیمۀ دوم دورۀ قاجار و تقریباً اواخر دورۀ قاجار می‌رسد. این ضرب‌المثل در متن‌ها آمده و مثلاً در داستان‌ها گفته‌اند فلانی رفت و این دسته گل کار او بوده و دسته گل به آب داده است. جست‌وجویی که بنده کردم چیزی قبل از دورۀ ناصرالدین شاه پیدا نکردم. در دورۀ ناصرالدین شاه یک مورد امیر ارسلان نامدار است که آن هم قصۀ عامیانه است که بعداً ثبت شده است. باقی جاهایی که به‌کار رفته اواخر دورۀ قاجار است. در اینکه ریشۀ داستانی‌اش چیست، یکی از ویژگی‌های داستان‌های عامیانه مسائل خارق‌العاده و ماورای طبیعی است. قدیمی‌ترین شکلی که شاید از این داستان نقل شده است در کتاب شرح زندگانی من از عبدالله مستوفی است. ایشان گفته‌اند که این اصطلاح برای ما چنین داستانی داشته است. داستانش هم این بوده که شیطان با فردی دوست بوده و عروسی پسر این فرد بوده است. آن فرد به شیطان می‌گوید امروز به شیطانک‌ها یا نوچه‌هایی که شیطان دارد بگو به عروسی نیایند و به مردم آزار نرسانند. او هم به‌خاطر حق دوستی که با آن فرد داشته می‌پذیرد و به اطرافیان خودش و شیطانک‌های دیگر می‌گوید این یکی دو روزی که این‌ها عروسی دارند شما به این محدوده نزدیک نشوید. در جریان عروسی یکی از این شیطانک‌ها یا اتباع شیطان اصلی گل زیبایی می‌بیند و می‌گوید ما که نرفتیم، ولی به هر حال چون این با رئیس ما دوست است لطفی در حقش کنیم. گلی را برمی‌دارد و دسته می‌کند و در جوی آبی که مستقیم از حیاط ایشان رد می‌شده می‌اندازد و وقتی این دسته گل با آب به حیاط خانه می‌رسد یکی دو تا از بچه‌های محفل شیفته و فریفتۀ زیبایی گل می‌شوند و می‌روند آن را به‌دست بیاورند و متأسفانه غرق می‌شوند. همین داستان به شکل‌های مختلف آمده است. مثلاً بعداً بعضی‌ها به جای شیطان و اتباعش گفته‌اند شخصی بوده که آدم بدقدمی بوده که برادرزاده‌اش عروسی داشت و به او گفته بودند هنگام عروسی برو بیرون و همان دسته گل و همان ماجرا. یا دو برادر بودند که یکی اسمش خوش‌قدم بود و یکی بدقدم. سه چهار صورت از این در داستان‌ها نقل شده است و امروز به این صورت به دست ما رسیده است. در اواخر دورۀ قاجار هم یکی از شاعران قوی، شاعر توانمند، ایرج میرزا با استفاده از این مضمونِ دسته گل به آب دادن، خودش یا با استفاده از منابع دیگر داستانی ساخته و در قالب یک داستان منظوم آورده که با این داستان‌ها هم‌خوانی ندارد. در شعری دارد:

عاشقی محنت بسیار کشید تا لب دجله به معشوقه رسید
ناشده از گل رویش سیراب که فلک دسته گلی داد به آب
خواست کازاد کند از بندش اسم گل برد در آب افکندش
نازنین چشم به شط دوخته بود فارغ از عاشق دلسوخته بود
دید در روی شط آید به شتاب نوگلی چون گل رویش شاداب
گفت به‌به چه گل زیباییست لایق دست چو من رعنایی است
حیف از این گل که برد آب او را کند از منظره نایاب او را
زین سخن عاشق معشوقه‌پرست جست چو ماهی از شست
دست و پایی زد و گل را بربود سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو ما که رفتیم بگیر این گل تو
جز برای دل من بوش مکن عاشق خویش فراموش نکن
بکنش زیب سر ای دلبر من یاد آبی که گذشت از سر من

۷ نظر ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۰۶:۵۵

ضرب‌المثل‌ها - ۷

يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۵۶ ق.ظ

زمان پخش: ۱۶ بهمن ۹۶

مهمان برنامه: دکتر حسین‌علی رحیمی

لینک دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت ogg نه دقیقه، سه مگابایت

لینک دانلود ویدئوی برنامه (۹ دقیقه، ۱۷ مگابایت)

لینک دانلود از کانال تلگرام



زمان برنامه کم بود و مختصراً راجع به دو تا ضرب‌المثل کوتاه بحث شد. قبلاً قصۀ هر دو ضرب‌المثل رو شنیده بودم و درسته تکراری بودن برام، ولی دوباره شنیدنش بی‌فایده و خالی از لطف نبود. به نظرم وقتی آدم یه مطلبی رو از زبان یه استاد یا یه منبع موثق می‌شنوه حس اعتماد و باور و تأثیرش بیشتره و من نسبت به این برنامه این حسو دارم.

* * *

دکتر رحیمی: ما در برنامه‌های گذشته سعی کردیم ویژگی‌ها و بعضی مشخصات ضرب‌المثل‌ها را خدمت شما و بینندگان محترم عرض کنیم. من یک مرور کوتاهی می‌کنم. ابتدا گفتیم ضرب‌المثل‌ها چکیدۀ تجربیات یک ملت هستند که یا از حوادث تاریخی یا از آثار ادبی‌شان گرفته شده‌اند. بعضی از این ضرب‌المثل‌ها داستانی دارند، یا برایشان داستانی ساخته‌اند که کاربرد و نوع شکل‌گیری‌شان را نشان دهد. امروز به یک نکته‌ای اشاره می‌کنیم که در برنامه‌های پیشین هم به آن اشاره شده بود. و آن اینکه ضرب‌المثل‌ها شکل کاربردی‌شان شکل یکسانی نیست. ما دربارۀ کلمات زبان می‌گوییم که کلمات زبان سرنوشت یکسانی ندارند. بعضی کلمات با همان معنا و کاربردی که در زبان خلق شده و پدید آمده‌اند به حیاتشان ادامه می‌دهند، بعضی کلمات هستند که تغییر معنایی پیدا می‌کنند، بعضی‌ها هم معنی خود را حفظ می‌کنند هم معنی جدید می‌پذیرند، و بعضی‌ها از زبان حذف و منسوخ می‌شوند. شبیه چنین سرنوشتی را ضرب‌المثل‌ها هم داشته‌اند. ما در گذشته اشاره کردیم مثلاً ضرب‌المثلی صورت اصلی‌اش چنین بوده یا چند صورت داشته و یک صورتش حفظ شده و به زمان ما رسیده است. ما امروز یک ضرب‌المثلی را ابتدا برای نمونه انتخاب کرده‌ایم که تقریباً همان شکلی که به‌وجود آمده، تا امروز کاربرد دارد و منشأ تاریخی هم دارد. یک شخصیت تاریخی معروفی هست در تاریخ ما، حاج میرزا آقاسی صدر اعظم دورۀ قاجار بوده که خیلی ضرب‌المثل از ایشان به جا مانده است. یکی از مثل‌های معروف این است که حاج میرزا آقاسی مشهور و معروف است که خیلی به کشاورزی و حفر چاه و قنات علاقه داشتند و مشهور شده بودند به این ویژگی. ما به ویژگی‌های دیگری که در تاریخ از آن یاد شده کاری نداریم. یکی از خاطرات یا قصه‌هایی که از او نقل شده این است که یک بار یک چاه‌کن یا مقنی‌ای را آورده بود و در یک جایی تعیین کرده بود که برایش چاه حفر کند. آن مقنی می‌گفت که خب این زمین نشان می‌دهد که اینجا آب نخواهد داشت. می‌گفت نه، شما بکنید؛ اینجا آب دارد. ایشان یک مقدار می‌کند و به آب نمی‌رسند. چاه‌کن می‌گوید من تجربه دارم، اینجا آب ندارد. می‌گوید نه، شما کاری نداشته باش، بکن. این گفتار چند بار ادامه پیدا می‌کند. وقتی این سخن به درازا می‌کشد، می‌گوید اگر برای من آب ندارد برای تو که نان دارد. امروز این ضرب‌المثل خیلی کاربردی است و هنوز هم به‌کار می‌رود. داستانش هم یک داستان تاریخی است. البته در بعضی از کتاب‌های ضرب‌المثل داستان‌هایی شبیه به این را از کسان دیگری نقل کرده‌اند؛ ولی بیشترین قولی که هست از ایشان است. بعد از دورۀ میرزا آقاسی در دوره‌های بعد گاهی اوقات در کتاب‌های ضرب‌المثل این ضرب‌المثل هست که وقتی می‌خواستند از دوران خودشان گلایه کنند، مخصوصاً از نظر اقتصادی، یاد دوران حاج میرزا آقاسی می‌کردند. معروف است که صورت ضرب‌المثلی که آن زمان وجود داشته، می‌گفتند خدا رحمت کند مرحوم حاج میرزا آقاسی را. که صورت کامل‌تری که در بعضی از کتاب‌های امثال آمده می‌گفتند «خوشا آن دوره‌ای که خرد می‌کردیم پاپاسی را، خدا رحمت کند مرحوم حاج میرزا آقاسی را». بعد از یک دوره‌ای هم مفهوم پاپاسی و هم خود حاج میرزا آقاسی از ذهن مردم پاک شد و امروز این ضرب‌المثل، ضرب‌المثل کاربردی نیست. این ضرب‌المثل در خیلی از کتاب‌ها آمده و ضبط شده، ولی بنا به دلایلی کاربردی ندارد. یک مثال دیگری می‌زنم. یک ضرب‌المثلی هست که ریشه‌اش به قابوسنامه برمی‌گردد. ضرب‌المثلی است که صورتش تغییر کرده است. این را هم تقریباً همه شنیده‌اید. می‌گوید در بیرون شهر مرو به سمت گورستان یک دکان درزی بود. درزی به‌معنای خیاط است. کلمه از مصدر «دشتن» یا «درزیدن» است که در فارسی پیش از اسلام بوده و این فعل به فارسی جدید نرسیده است. کلماتی مثل درزی، درزن، درزه در فارسی هست، به‌معنای سوزن و خیاط و... . داستانش به این صورت است که می‌گوید درزی، کوزه‌ای در دکانش آویخته بود. هر بار کسی را به سمت گورستان می‌بردند یک سنگ در کوزه می‌انداخت. آخر ماه سنگ‌ها را می‌شمرد و دستش می‌آمد که چند نفر از این شهر فوت کرده‌اند. تا اینکه یک زمانی یک کسی کاری داشت و می‌رود به سراغ درزی. می‌بیند مغازه‌اش تعطیل است و درب مغازه بسته است. از همسایه می‌پرسد که درزی کجاست؟ چرا مغازه‌اش تعطیل است؟ او در جواب می‌گوید «درزی در کوزه افتاد». این «درزی در کوزه افتاد» کاربردش این است که گاهی اوقات کسی یک قصه‌ای، داستانی یا حتی کاری را برای دیگران می‌کند، بعد خودش به آن دچار می‌شود این را می‌گویند. اما امروزه چون کلمۀ «درزی» در زبان فارسی نیست، این ضرب‌المثل به یک شکل دیگری کمابیش به‌کار می‌رود. می‌گویند «خیاط در کوزه افتاد». این هم نمونۀ ضرب‌المثل‌هایی که صورت ضرب‌المثل تغییر پیدا کرده است به‌خاطر ویژگی زبانی. ما قبلاً داشتیم صورتی که مثلاً یک ضرب‌المثل مثل «مر مرا تقلیدشان بر باد داد»، این را گفتیم به‌خاطر اینکه از داستان جدا شده و باید مرجع «شان» مشخص باشد، گفته‌اند «خلق را». ولی اینجا تغییر در زبان باعث تغییر در صورت مثل شده است.

۴ نظر ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۵۶

ضرب‌المثل‌ها - ۶

شنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۷:۰۸ ق.ظ

زمان پخش: ۲ بهمن ۹۶

مهمان برنامه: دکتر حسین‌علی رحیمی

لینک دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت ogg دوازده دقیقه، چهار مگابایت

لینک دانلود ویدئوی برنامه (۱۲ دقیقه، ۲۲ مگابایت)

لینک دانلود از کانال تلگرام



موضوع و قصۀ جذاب و هیجان‌انگیزی داشت. برای اینکه داستان لو نره توضیح نمیدم. خیلی خوب بود قصه‌اش. ولی بحث، نیمه‌تمام موند و به سرانجام نرسید و نتیجه‌گیری و جمع‌بندی نداشت. مدیریت زمانشون اصلاً خوب نبود. به‌نظرم کاش با توجه به بضاعت زمانی، از خوندن شعرها یا ذکر جزئیات صرف‌نظر می‌شد.

* * *

دکتر رحیمی: امروز یک ضرب‌المثلی را انتخاب کردیم که همه شنیده‌اید: «کار نیکو کردن از پر کردن است». البته این ضرب‌المثل صورتی که در گذشته به‌کار می‌رفته، قصه‌اش به داستانی از هفت‌پیکر نظامی برمی‌گردد؛ صورت مثل شکل دیگری بود. ما شکل بازسازی شده از آن را استفاده می‌کنیم. چون مطلب زیاد است من مثل جلسۀ گذشته یک مقدار فشرده و سریع عرض می‌کنم. داستان برمی‌گردد به یکی از شاهان ساسانی به نام بهرام گور. منتها داستانی که نظامی نقل کرده است، قبل از آن یک داستان در مورد بهرام ساسانی بوده است. در شاهنامه و منابع دیگری احتمالاً اشاره شده است. من ابتدا یک اشارۀ خیلی کوتاه به‌صورت اصلی داستان که در شاهنامۀ فردوسی است می‌آورم، که فردوسی دقیقاً از روی منابعی که به دستش رسیده نقل قول کرده است. معمولاً دخل و تصرف در داستان نبوده است. در داستان شاهنامه به این صورت است که بهرام گور با کنیزی به نام آزاده به شکار رفته بود. در شکار چند آهو می‌آیند و بهرام به‌خاطر اینکه قدرت تیراندازی و مهارتش را به آزاده نشان دهد از او می‌پرسد که من آهوی مادۀ جوان را به تیر بزنم یا همتای پیرش را (آهوی نر)؟ او نیز از بهرام می‌خواهد برای اینکه مهارتش را نشان دهد با تیر، آهوی نر را ماده و ماده را نر کند و سر و سمشان به هم بدوزد. بهرام به قولی که در شاهنامه آمده، تیر در کمان می‌گذارد و ابتدا می‌زند و شاخ آهوی نر را از سرش جدا می‌کند. شاید تصویر قشنگی نباشد. خون سرازیر می‌شود. بعد با پیکان دیگری برای آهوی ماده شاخ می‌گذارد. چون فرقشان در شاخشان بوده است. و در این قسمت که نظامی هم از این بخش استفاده کرده، مهره‌ای را در کمان می‌گذارد و به سمت آهو پرت می‌کند و می‌اندازد در گوش آهو. آهو به محض اینکه با سمش می‌خواهد این را دور کند، با تیر دیگری سم او را به سرش می‌دوزد. این تصویر، تصویر ناخوشایندی برای آزاده بوده است. شاه انتظار داشته تحسینش کند، ولی او چهره در هم می‌کشد و ابراز ناراحتی می‌کند. به شاه برمی‌خورد و آن طوری که در شاهنامه است آزاده را از اسب به زیر می‌اندازد و با اسب بر پیکر او می‌تازد و آزاده کشته می‌شود. در اینجا هیچ اشاره‌ای به آن داستان و ضرب‌المثل نیست. اما نظامی یک بازسازی‌ای از این قصه دارد. داستانی که نظامی از بهرام گور دارد با این بیت شروع می‌شود:

شاه روزی شکار کرد پسند در بیابان پست و کوه بلند
داشت با خود کنیزکی چون ماه چست و چابک به هم‌رکابی شاه
آنجا کنیزک آزاده بود و اینجا یک کنیز چینی است و اسمش فتنه بوده است.
فتنه نامی هزار فتنه در او فتنۀ شاه و شاه فتنه بر او

یعنی شاه مفتون او بوده است. به شکار می‌روند. دسته‌ای گور پیدا می‌شود. بهرام شروع می‌کند به تیراندازی و مهارت خودش را نشان می‌دهد.

در یکی لحظه زان شکار شگفت چند را کشت و چند را بگرفت

با این هنرنمایی انتظار تحسین و تشویق از سوی فتنه دارد. اما برخلاف انتظار او

وان کنیزک ز ناز و عیاری در ثنا کرد خویشتن‌داری

خویشتن‌داری کرد و تعریف و تمجید نکرد از شاه. این بر شاه گران تمام می‌شود. صبر می‌کند.

شاه یک ساعت ایستاد صبور تا یکی گور شد روانه ز دور
گفت کای تنگ‌چشم تاتاری صید ما را به چشم می‌ناری؟
گوری آمد بگو که چون تازم؟ وز سرش تا سمش چه اندازم؟
گفت باید که رخ برافروزی سر این گور در سمش دوزی

در ادامه، ابتدا بهرام به جای اینکه تیری در کمان بگذارد، مهره‌ای در کمان می‌اندازد و این را به گوش گور می‌اندازد و در مرحلۀ بعد

سم سوی گوش برد صید زبون تا ز گوش آرد آن عِلاقه برون

عِلاقه، آویزی بود که در گوشش بود.

تیر شه برق شد جهان افروخت گوش و سم را به یکدیگر بردوخت
گفت شه با کنیزک چینی دستبردم چگونه می‌بینی؟

این دو بیت، هر کدام یک نکته دارد. بیت اول صورت مثل است که در قدیم به‌کار می‌رفته است:

گفت پر کرده شهریار این کار کار پرکرده کی بود دشوار

یعنی شهریار این کار را زیاد انجام داده است. کار پرکرده کی بود دشوار، صورت مثلی است که نظامی به‌کار برده است. امروزه می‌گوییم کار نیکو کردن از پر کردن است. مسألۀ داستان مثل تا اینجاست. اما در بیت بعدی می‌گوید:

هر چه تعلیم کرده باشد مرد گر چه دشوار شد بشاید کرد

اینجا کلمۀ «تعلیم» برای ما مهم است. تعلیم در واقع به‌معنای تعلم و چیزی است که آموخته باشد. آموختن همراه با پر کار کردن است که مهارت و کار نیکو کردن می‌آورد. شاه انتظار نداشت این جواب را بشنود.

شاه را این شنیده سخت آمد تبر تیز بر درخت آمد
دل بدان ماه بی‌مدارا کرد کینۀ خویش آشکارا کرد

به یکی از سرهنگان خود گفت که ببرد فتنه را بکشد. گفت این فتنۀ بارگاه ماست و فتنه باید نابود و کشته شود. وقتی سرهنگ او را برای کشتن می‌برد او شروع به گریه و زاری می‌کند و به سرهنگ می‌گوید بهرام بعداً پشیمان می‌شود و تو پاسخی برایش نخواهی داشت. پیشنهاد من این است که بروی به دروغ به ایشان بگویی من این فرمان را اجرا کردم. اگر دیدی شادمان شد بیا و فرمان را اجرا کن؛ ولی اگر دیدی ناراحت شد می‌توانی دست نگه‌داری. سرهنگ او را به کاخی که در دهی داشته می‌برد و در آنجا ساکن می‌شود. می‌آید و وقتی به شاه می‌گوید طبیعتاً اشک در چشمان شاه جمع می‌شود. در آن سوی داستان در همان یکی دو روز اول در آن کاخ بلندی که سرهنگ داشته، گوساله‌ای به‌دنیا می‌آید و کنیز این گوساله را به دوش می‌گیرد و هر روز این گوساله را از طبقۀ اول به بام می‌برد. و این را هر روز تکرار می‌کند. هر چه این گوساله بزرگتر می‌شود این کار برایش تمرین می‌شود. طبق قصه این کار تکرار می‌شود.

تا به جایی رسید گوساله که یکی گاو گشت شش‌ساله
هیچ رنجش نیامدی زان بار زانکه خو کرده بود با آن کار

با هماهنگی سرهنگ برنامه‌ای می‌چینند که شاه بیاید از آن مسیر بگذرد و این کاخ را می‌بیند و خوشش می‌آید. وقتی شاه داخل کاخ می‌آید از زیبایی کاخ تعریف می‌کند:

لیکن این شصت‌پایه کاخ بلند کاسمان بر سرش رود به کمند
از پی شصت سال کز تو گذشت چون توانی به زیر پای نشست؟

این سرهنگ شصت سال داشت. شاه می‌گوید تو چطور با این سن می‌توانی این شصت پایه را بروی؟ سرهنگ می‌گوید از منی که مردم عجب نیست. دختری در اینجا هست که این دختر گاوی را بر دوش می‌گیرد و این پله‌ها را طی می‌کند. بدون اینکه دشواری داشته باشد.

مجری: اجازه بدهید من درسی از این بیت بگیرم و حسن ختام این بخش باشد. درسی که شما به من دادید و تلمذی که من در حضور شما کردم. آن هم اینکه گوساله‌ای گاو شد و این دختر خانم با قدرت بیشتر به کاری که عاشقانه دوستش داشت و به راهی که می‌خواست برود ادامه داد. ای کاش عاشقانه و خالصانه هر آن کاری که دلمان می‌خواهد را انجام دهیم با قدرت. و سختی بر ما غالب نشود.

۴ نظر ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۰۷:۰۸

ضرب‌المثل‌ها - ۵

جمعه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۷، ۰۷:۱۰ ق.ظ

زمان پخش: ۱۸ دی ۹۶

مهمان برنامه: دکتر حسین‌علی رحیمی

لینک دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت ogg دوازده دقیقه، چهار مگابایت

لینک دانلود ویدئوی برنامه (۱۲ دقیقه، ۱۸ مگابایت)

لینک دانلود از کانال تلگرام



برنامۀ فشرده و پربار و مفیدی بود. قصه و ریشۀ دو تا ضرب‌المثل راجع به تقلید بررسی شد. عملکرد مجری خوب بود و فقط یه سؤال راجع به کلیله و دمنه پرسید که سؤال خیلی خوب و به‌جایی بود. اولین بارم هم بود کلمۀ سور و سات رو می‌نوشتم و اعتراف می‌کنم املاشو بلد نبودم و به دست به دامان فرهنگ املایی ویراستاران شدم.

* * *

مجری: ما روزهای دوشنبه در بخش فرهنگستان می‌پردازیم به ضرب‌المثل‌های شیرین و قصه‌های نمکین زبان فارسی که مهم‌ترین میراث فرهنگی و ملی ماست. جناب آقای دکتر رحیمی از فرهنگستان زبان و ادب فارسی مهمان ما هستند و می‌خواهیم باهم ببینیم که امروز در خصوص کدام ضرب‌المثل، با چه موضوع و محوریتی می‌خواهند برای شما صحبت کنند.

دکتر رحیمی: امروز یک مقدار فکر می‌کنم برنامه‌مان فشرده‌تر باشد؛ چون تصمیم داریم دربارۀ دو ضرب‌المثل صحبت کنیم و گفت‌وگو داشته باشیم. موضوعش تقلید است. تقلید از رفتار دیگران. تقلید اگر از یک رفتار و منش خوب و به‌جا باشد، توصیه می‌شود. در واقع الگوپذیری است. اما گاهی اوقات تقلید، نابه‌جا و نادرست است. دو تا از ضرب‌المثل‌های ما دو شکل تقلید نادرست را نشان می‌دهند و قصه‌ای دارند. ما به‌تناسب قصه این‌ها را انتخاب کرده‌ایم. چون یک مقدار مطلب زیاد است من کمی فشرده‌تر و سریع‌تر عرض می‌کنم. قصۀ اول تقلیدی را اشاره می‌کند که گاهی اوقات از خودباختگی است. شیفتگی و خودباخته شدن باعث می‌شود انسان چنان شیفتۀ کسی یا چیزی شود که شرایط و آرزوهای او را شرایط و آرزوی خودش بپندارد و بدون توجه به اینکه نیازها و شرایط خودش با او متفاوت است، به تقلید نادرست از رفتار او بپردازد. این را ما تقلید کورکورانه نمی‌گوییم. در واقع تقلید شیفته‌وار است. این حکایت، چند روایت دارد. من آن روایت زیباترش را که از جامی است می‌گویم؛ بعد به ریشه‌هایش هم اشاره‌ای می‌کنم. ضرب‌المثلی هست که شنیده‌اید، کلاغ خواست راه رفتن کبک را بیاموزد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد. روایتی که جامی دارد، اشاره می‌کند:

زاغی از آنجا که فراغی گزید رخت خود از باغ به راغی کشید

از باغی که بود به چمنزاری می‌رود و در آن چمنزار کبکی می‌بیند که بسیار زیبا بود؛ چنانکه پرندگان دیگر و خود این زاغ شیفته و عاشق او می‌شوند.

نادره کبکی به جمال تمام شاهد آن روضۀ فیروزه‌فام

شاهد به معنای معشوق و محبوب و زیبارو بوده است.

تیهو و دُراج بدو عشق‌باز بر همه از گردن و سر سرفراز

پایچه‌ها برزده تا ساق پای کرده ز چُستی به سر کوه جای

بر سر هر سنگ زده قهقهه پی سپرش هم ره و هم بی‌رهه

تیزرو و تیزدو و تیزگام خوش‌روش و خوش‌پرش و خوش‌خرام

هم حرکاتش متناسب به هم هم خطواتش متقارب به هم

هم حرکات متناسبی داشت، هم قدم‌های کوتاه و نزدیک به همی داشت.

زاغ چو دید آن ره و رفتار را و آن روش و جنبش هموار را

با دلی از دور گرفتار او رفت به شاگردی رفتار او

بازکشید از روش خویش پای در پی او کرد به تقلید جای

پی یعنی جای پا. یعنی هر جا او جای پا می‌گذاشت، زاغ آنجا می‌رفت.

در پی‌اش القصه در آن مرغزار رفت بر این قاعده روزی سه چار

عاقبت از خامی خود سوخته رهروی کبک نیاموخته

کرد فرامش ره و رفتار خویش ماند غرامت‌زده از کار خویش

این قصه را جامی می‌گوید. منبع اصلی دیگری که ما قبل از جامی داریم، در کلیله و دمنه است. کلیله و دمنه‌ای که در قرن ششم به فارسی ترجمه شده است، در آنجا هم این قصه آمده و آنجا هم اشاره می‌کند.

مجری: یعنی از قصه‌های هندی کلیله و دمنه است؟

دکتر رحیمی: این را توضیح می‌دهم. در کلیله و دمنه هم می‌گوید زاغ نتوانست آن رفتار را بیاموزد و رفتار خویش را فراموش کرد، چنانکه به هیچ تأویل بدان رجوع ممکن نگشت. یعنی نتوانست به حالت قبل برگردد. اما اینکه فرمودید نکتۀ خوبی بود. ما می‌دانیم اصل داستان کلیله و دمنه از هند است. اما این داستان که به زبان سانسکریت (هندی قدیم) بوده، در دورۀ ساسانیان به پهلوی ترجمه شده است، در قرن دوم از پهلوی به زبان عربی ترجمه شده و بعدها ترجمه‌های مختلفی به فارسی صورت گرفته که معروف‌ترینش ترجمۀ قرن ششم است. اتفاقاً این بخش از آن قسمت‌هایی است که در اصل هندی نیست و استادان، از جمله آقای دکتر محجوب حدس می‌زدند که این باید از بخش‌های عربی باشد. بعضی‌ها هم می‌گویند ممکن است در آن قسمتی که به پهلوی ترجمه شده این قسمت اضافه شده است، یا زمانی که به عربی برمی‌گشته. این یک نکته. قصۀ دیگری داریم در مثنوی مولانا که آن تقلید کورکورانه و ناآگاهانه از رفتار دیگران و کسانی که شایستگی تقلید را ندارند و الگو نمی‌توانند برایشان باشند است. مولانا در مثنوی حکایت می‌کند که یک صوفی یا درویشی با مرکبی به خانقاهی می‌آید. صوفیان معمولاً بی‌چیز و تهی‌دست بودند. می‌گوید:

صوفی‌ای در خانقاه از ره رسید مرکب خود برد و در آخُر کشید

و آن خری که سوار بود، آن را به آخر می‌برد و می‌بندد و به آن خادم می‌سپارد که این را نگه‌داری کند. صوفیان که چند روزی بود گرسنه بودند یا غذای خوبی نداشتند می‌بینند فرصت مناسبی است. حمله‌ور می‌شوند و می‌روند آن خر را از خادم بگیرند ببرند بفروشند.

هم در آن دم آن خرک بفروختند لوت آوردند و شمع افروختند

بساط و سوروساتی برای خودشان گرفتند و ولوله‌ای در خانقاه افتاد که امشب سوروساتی هست و جشنی داریم و عده‌ای هم آمدند به این صوفی‌ای که از راه رسیده بود خدمت کردند. این‌ها هم گفتند فضای مناسبی است و حالا پولی آمده و 

ما هم از خلقیم و جان داریم ما دولت امشب میهمان داریم ما

گفتند ما گناه نداریم. ما هم باید یک شکم سیر غذایی بخوریم. خدمتکاری‌ای که به او کردند، این هم خوشش آمد. از راه آمده بود، خسته بود. به هر حال بساط خوراک که فراهم شد و سفره را جمع کردند، یک رسمی صوفیان داشتند؛ سماع می‌کردند. سماع حرکات موزونی است، ذکری یا شعری، چیزی می‌خوانند. سماع که آغاز کردند،

چون سماع آمد ز اول تا کران مطرب آغازید یک ضرب گران

با یک ضرب سنگینی آهنگی را شروع کرد. جمله‌ای که می‌گفت و تکرار می‌کرد «خر برفت» بود.

خر برفت و خر برفت آغاز زین حرارت جمله را انباز کرد

همه هم با او شریک و هم‌داستان شدند و بقیۀ صوفیان هم این ذکر را گفتند. تا سحر این‌ها دست‌افشان و پای‌کوبان خر برفت و خر برفت می‌خواندند.

از ره تقلید آن صوفی همین خر برفت آغاز کرد اندر حنین

او هم دید همه دارند می‌خوانند، این را تکرار کرد. این مراسم تمام می‌شود.

چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع روز گشت و جمله گفتند الوداع

خانقه خالی شد و صوفی بماند گرد از رخت آن مسافر می‌فشاند

می‌آید مرکب خودش را بردارد که برود، می‌بیند نیست. از خادم می‌پرسد که مرکب ما کجاست؟ خادم می‌گوید قضیه این بود. این سوروساتی که دیدی از فروش همان خر شما بوده است. صوفی می‌گوید خب این را چرا زودتر به من نگفتی؟ خادم می‌گوید من بیم جان داشتم. صوفی می‌گوید:

تو نیایی و نگویی مر مرا که خرت را می‌برند ای بی‌نوا

چرا نیامدی بگویی؟ به هر حال من چاره‌ای می‌کردم.

گفت ولله آمدم من بارها تا تو را واقف کنم زین کارها

تو همی‌گفتی که خر رفت ای پسر از همه گویندگان باذوق‌تر

دیدم تو با شور و حال بیشتری نسبت به آن‌ها این جمله را تکرار می‌کنی

بازمی‌گشتم که او خود واقف است زین قضا راضیست مردی عارف است

گفت آن را جمله می‌گفتند خَوش مر مرا هم ذوق آمد گفتنش

مر مرا تقلیدشان بر باد داد که دو صد لعنت بر آن تقلید باد

اینجا وقتی می‌گوید «مر مرا»، یعنی مرا تقلید ناآگاهانه از بقیه به باد داد و «شان» برمی‌گردد به آن‌ها. وقتی ضرب‌المثل می‌شود، این ضمیر باید مرجعش در جمله باشد. این را تغییری دادند و گفتند خلق را. خلق را تقلیدشان بر باد داد. ولی اصل داستان به مثنوی برمی‌گردد و این دو قسم از تقلید ناآگاهانه و نابه‌جا است که یکی از جامی و کلیله و دیگری از مثنوی ذکر کردیم.

۳ نظر ۱۰ فروردين ۹۷ ، ۰۷:۱۰